Hediyeh

 قصه ی زندگی من قصه ایست که متن آن وجود توست و اتمامش نبود تو

آشتی با خود

 

 

22135-fullsize

گاهی میخواهی فریاد بزنی از ته دل و جدا از تمام بایدها و نبایدها ،

خودت را از زیر تمام تعارفات و معذوریتها بیرون بکشی …

این تن پوش پر از خواسته آدمها را

در بیاوری و نفسی عمیق

 عمیقتر از همیشه وارد ششهایت کنی و با هر بازدم آخرین من های ساختگی ات را بیرون بریزی

و سپس

سبک بال آرامش را حس کنی

و آرام آرام همانند کودکی پر از خیال آسوده کناری بنشینی و از این لحظه های آشتی با خود لذت ببری

کودکی

 

image

دلم براي كاغد رنگيهاي كودكيم تنگ شده
دلم براي تمام لحظه هاي سبك بالي كودكي ….

اينها جملاتي است كه از تمام آدمهاي دو رو برم ميشنوم و منم به تكرار صحبت همه ميگويم كه حتما كودكي خوب بوده است ، اما گاهي كه دقيقتر ميشوم خاطري از سبك بالي و رهايي ذهنم را پر نميكند … من در خاطرم هيچ چيز حك نشده است … هرچه بوده گذشته !! نميدانم چگونه اما گذشته!

شايد فراموشي خوب باشد اما گاهي اينكه هيچ چيز به ياد نداري نشانه خوبي نيست!! مگر ميشود خوشي را فراموش كرد ؟ مگر ميشود قهقهه هاي از ته دل را فراموش كرد؟

نكند اينكه ميگويم فراموش كرده ام بهانه است ! شايد چيزي وجود ندارد كه بخواهم به يادش آورم …

حراج

photo_2015-06-03_15-24-35

 

 

چوب حراج زد به زندگی اش!
مردی که از او چیزی باقی نمانده بود به جز خودش!!!

                                فاطمه

نان گرم

image

با وسعت خیالش می رفت به هرآنجا که اندیشه اش می خواست!
دست نوشته ها و کتاب هایش را گذاشت لب تاقچه
که نان نمی دهد
حتی آبی هم از آن گرم نمی شود
به رسم زمانه خواست منطقی زندگی کند
فرمان زندگی را محکم در دست گرفت
و حالا
پا به پای ترمز و کلاج می رود
به هر آنجا که مسافرش بخواهد!

                                             فاطمه

تو همانی شاید

forest(photo-aks_0.com)_0

تو همانی شاید

تو همان آمده از راه دراز

تو همان آمده از جنگل سرسبز مه آلود خیال

تو همان حادثه ای

با تو شاید بشود داد به باد

همه آنچه که هست

با تو شاید بشود رفت به راهی دیگر

با تو شاید بشود عاشق شد

من صداقت را می شناسم دیریست

و صمیمیت را

و چه تلخ ،

می دانم دل هر کس دل نیست

وای اگر خیال کس خوبی باشی

دلم از این همه ناباوریم می گیرد

باز اما با خود می گویم

تو همانی شاید ….

ناشناس

 

عادت

alone

من به تکرار حادثه ها عادت دارم

به تنهایی

به اشکهای بی منزل

من به  نداشتن

عادت دارم

فال

1296658107_4427_coffee-500x375

قهوه را تلخ تلخ ، فنجان به فنجان سر می کشم

در پی فالی نکو نیت به نیت ، انگشت میزنم

تو را در میان طرح ها جستجو می کنم

تو ، عشق و سرنوشت را

من

از یک فنجان طلب می کنم

.

.

.

حال من تعریفی ندارد …. لبخند نزن

تفکر

Thinking_by_almumen

گاه می نشینم بر کوه بلتد افکارم و در آرامش قله

پس هر لحظه سکوتم …

میسازم

آنچه را که می خواهم

خورشیدی در راه است

images

آسمان دلم ابری است

اما میدانم در پس این ابرهای سیاه

خورشیدی تابان و پرقدرت پنهان است

تا طلوعش فاصله‌ای نیست

 می‌دانم پس از آن پرندگان ‌خواهند خواند بر شاخه مهر

گل‌ها می‌رویند در دشت تبسم

و دلم مالامال از مهر خویش و خویشان لبریز خواهد شد

من به امید آن روز

اکنون اینجام

تو را می خواهم

کاش می دانستی که در میان هیاهوی این شهر ،

در این ازدحام آدم های بی روح ،

در این سردی مفرط احساسات سرکوب شده

دلی اینجا هر ثانیه به نام تو در سینه می زند

هر لحظه در یادش تو را به آغوش می کشد

و بوی تن تو را از خاطراتش جستجو می کند

و همواره ذکر گویانه تو را از خدا برای همیشه طلب می کند