Hediyeh

 قصه ی زندگی من قصه ایست که متن آن وجود توست و اتمامش نبود تو

تفکر

Thinking_by_almumen

گاه می نشینم بر کوه بلتد افکارم و در آرامش قله

پس هر لحظه سکوتم …

میسازم

آنچه را که می خواهم

خورشیدی در راه است

images

آسمان دلم ابری است

اما میدانم در پس این ابرهای سیاه

خورشیدی تابان و پرقدرت پنهان است

تا طلوعش فاصله‌ای نیست

 می‌دانم پس از آن پرندگان ‌خواهند خواند بر شاخه مهر

گل‌ها می‌رویند در دشت تبسم

و دلم مالامال از مهر خویش و خویشان لبریز خواهد شد

من به امید آن روز

اکنون اینجام

تو را می خواهم

کاش می دانستی که در میان هیاهوی این شهر ،

در این ازدحام آدم های بی روح ،

در این سردی مفرط احساسات سرکوب شده

دلی اینجا هر ثانیه به نام تو در سینه می زند

هر لحظه در یادش تو را به آغوش می کشد

و بوی تن تو را از خاطراتش جستجو می کند

و همواره ذکر گویانه تو را از خدا برای همیشه طلب می کند

دلتنگی های آدمی

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را، آسمان پرستاره نادیده می گیرد

و هر دانه ی برفی، به اشکی نریخته می ماند

سکوت، سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوتحقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من

                                                           مارگوت بیکل

                                                        ترجمه احمد شاملو

قلب یخی

این روزها اگر به سراغ من می آیی ، چتر به همراه داشته باش

ابری ام … آماده ی باریدن

و اگر این خیال از سرت گذشت

که بر قلبم قدم بگذاری

زمستانی بیا

چون سال هاست قلب من یخی است

طعم سیب

تـــــــو “آدم”

مــــــن “حــــــوا”،

سيبـــى در كـار بـاشــــد يـا نــــه،

در آغــــــوش تـــو، بـهشــــت جـاريســــــت،،،

بـوســـــــه هــايـت طــــعـــــم سيـــب مــيـــدهنـــد!!!

همیــن بــرای مـــــــن كـافيـــســـت…

                                            ناشناس

میرن آدم ها

عجب رسمیه رسم زمونه

قصه ی برگ و باد خزونه

میرن آدما ازاونا فقط

خاطرهاشون بجا می مونه

کجاست اون کوچه

چی شد اون خونه

آدماش کجان

خدا می دونه

بوته ی یاس باباجون هنوز

گوشه ی باغچه توی گلدونه

عطرش پیچیده تا هفت تا خونه

خودش کجاهاست

خدا می دونه

تسبیح و مهر بی بی جون هنوز

گوشه ی تاقچه توی ایوونه

خودش کجاهاست

خدا می دونه

پرسید زیر لب یکی با حسرت

از ما آدم ها چی یادگاری می خواد بمونه

خدا می دونه

رسول نجفیان

معادله غرور

دیروز ها را یادت هست؟ همان روزهایی که بر سر راه دلم می ایستادی و با غرور مرا پس می زدی !

 اشک که می ریختم ، می خندیدی و می گفتی :

“این رسم شماست که دست به دامن اشک می شوید “

  از آن روز ، با تمام وجود بغض هایم را فرو خوردم و لرزش صدایم را پنهان کردم

تا به من تهمت اشک بیهوده نزنی

اشک هایم حرمت داشتند و تو نفهمیدی

(خنده )

حالا تو بگو … چرا گریه می کنی ؟

من که سال هاست غصه ای ندارم

همه چی خوب است اینجا

صبح تا شب از این پنجره

از میان میله هایش

آسمان را تماشا می کنم

و آنقدر حواسم جمع است

که تمام روزهای نبودنت را می دانم

.

.

.

راستی نگفتی …

این لباس آبی به من می آید ؟

یا قهار

آزارم می دهی . . .

به عمد . . .

اما من آنقدر خسته ام . . .

آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم .

نه گله ای . . .

نه شکوه ای . . .

حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است .

دیگر چیزی برای دلبستن نمانده است . . . !

انتظار بی مفهوم است . . . !

نه کینه ای . . .

نه بغضی . . .

نه فریادی . . .

فقط صدای نم نم باران  ….

این منم که به وسعت دل زمین می گریم

                                        ناشناس

کوچه

 

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم !

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید :  تو به من گفتی :

ازاین عشق حذر کن !

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آئینة عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ، که دلت با دگران است

تا فراموش کنی ، چندی ازاین شهر سفر کن !

با تو گفتم :

حذر از عشق ؟

ندانم

سفر از پیش تو ؟

هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !

بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

فریدون مشیری