Hediyeh

 قصه ی زندگی من قصه ایست که متن آن وجود توست و اتمامش نبود تو

عادت

alone

من به تکرار حادثه ها عادت دارم

به تنهایی

به اشکهای بی منزل

من به  نداشتن

عادت دارم

فال

1296658107_4427_coffee-500x375

قهوه را تلخ تلخ ، فنجان به فنجان سر می کشم

در پی فالی نکو نیت به نیت ، انگشت میزنم

تو را در میان طرح ها جستجو می کنم

تو ، عشق و سرنوشت را

من

از یک فنجان طلب می کنم

.

.

.

حال من تعریفی ندارد …. لبخند نزن

تفکر

Thinking_by_almumen

گاه می نشینم بر کوه بلتد افکارم و در آرامش قله

پس هر لحظه سکوتم …

میسازم

آنچه را که می خواهم

خورشیدی در راه است

images

آسمان دلم ابری است

اما میدانم در پس این ابرهای سیاه

خورشیدی تابان و پرقدرت پنهان است

تا طلوعش فاصله‌ای نیست

 می‌دانم پس از آن پرندگان ‌خواهند خواند بر شاخه مهر

گل‌ها می‌رویند در دشت تبسم

و دلم مالامال از مهر خویش و خویشان لبریز خواهد شد

من به امید آن روز

اکنون اینجام

تو را می خواهم

کاش می دانستی که در میان هیاهوی این شهر ،

در این ازدحام آدم های بی روح ،

در این سردی مفرط احساسات سرکوب شده

دلی اینجا هر ثانیه به نام تو در سینه می زند

هر لحظه در یادش تو را به آغوش می کشد

و بوی تن تو را از خاطراتش جستجو می کند

و همواره ذکر گویانه تو را از خدا برای همیشه طلب می کند

دلتنگی های آدمی

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را، آسمان پرستاره نادیده می گیرد

و هر دانه ی برفی، به اشکی نریخته می ماند

سکوت، سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوتحقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من

                                                           مارگوت بیکل

                                                        ترجمه احمد شاملو

قلب یخی

این روزها اگر به سراغ من می آیی ، چتر به همراه داشته باش

ابری ام … آماده ی باریدن

و اگر این خیال از سرت گذشت

که بر قلبم قدم بگذاری

زمستانی بیا

چون سال هاست قلب من یخی است

طعم سیب

تـــــــو “آدم”

مــــــن “حــــــوا”،

سيبـــى در كـار بـاشــــد يـا نــــه،

در آغــــــوش تـــو، بـهشــــت جـاريســــــت،،،

بـوســـــــه هــايـت طــــعـــــم سيـــب مــيـــدهنـــد!!!

همیــن بــرای مـــــــن كـافيـــســـت…

                                            ناشناس

میرن آدم ها

عجب رسمیه رسم زمونه

قصه ی برگ و باد خزونه

میرن آدما ازاونا فقط

خاطرهاشون بجا می مونه

کجاست اون کوچه

چی شد اون خونه

آدماش کجان

خدا می دونه

بوته ی یاس باباجون هنوز

گوشه ی باغچه توی گلدونه

عطرش پیچیده تا هفت تا خونه

خودش کجاهاست

خدا می دونه

تسبیح و مهر بی بی جون هنوز

گوشه ی تاقچه توی ایوونه

خودش کجاهاست

خدا می دونه

پرسید زیر لب یکی با حسرت

از ما آدم ها چی یادگاری می خواد بمونه

خدا می دونه

رسول نجفیان

معادله غرور

دیروز ها را یادت هست؟ همان روزهایی که بر سر راه دلم می ایستادی و با غرور مرا پس می زدی !

 اشک که می ریختم ، می خندیدی و می گفتی :

“این رسم شماست که دست به دامن اشک می شوید “

  از آن روز ، با تمام وجود بغض هایم را فرو خوردم و لرزش صدایم را پنهان کردم

تا به من تهمت اشک بیهوده نزنی

اشک هایم حرمت داشتند و تو نفهمیدی

(خنده )

حالا تو بگو … چرا گریه می کنی ؟

من که سال هاست غصه ای ندارم

همه چی خوب است اینجا

صبح تا شب از این پنجره

از میان میله هایش

آسمان را تماشا می کنم

و آنقدر حواسم جمع است

که تمام روزهای نبودنت را می دانم

.

.

.

راستی نگفتی …

این لباس آبی به من می آید ؟